يابن الحسن ميدانم كه مي آيي اما چه جمعه ها كه بي تو گذشت.
متی ترانا و نراک

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

صفحات وبلاگ

تماس با ما

دوستان من


























بسم رب الشهدا
بابای قصه ما اسمش حاج مرتضی ست حاج مرتضی هم جانباز اعصابو روانه هم شیمیایی بابا توی این دوساله گذشته هر روز بدتر و بدتر میشه دیگه تقریبا راه خونه و بیمارستان برامون یکی شده
بابا جامونده کاروان عشقه کاروانی که هرچند وقت یه بار یکی از یاراشو می بره
بعد از مدتها بابا یکم حالش رو به بهبودی بود منم برای چند مدتی از دانشگاه مرخصی گرفته بودم و رفته بودم خونه
همه دور هم جمع شده بودیم انگار قرار بودبعد از مدتهاهمه لبخندی به لب داشته باشیم
تا این که خبر بهمون رسوندن که سید مجتبی بیمارستان بستریه دوباره همه ما رو غم گرفت عمو مجتبی یکی از صمیمی ترین دوستای بابا بود طوری که هیچ کس اونا رو جدا از هم نمیدید
رفتم بیمارستان عیادت عمو دیدم اصلا حال خوشی نداره از پزشکش احوال عمو رو جویا شدم دکتر گفت: دیگه هیچ کاری ازش بر نمیاد همه باید براش دعا کنید
رفتم خونه درحالی که خیلی داغون بودم توی دلم مرتب می گفتم: خدایا اگه زبونم لال عمو بره بابا رو چیکارش کنم اخه شما که خبر ندارین هر دفعه یکی از این کاروان عشق به معشوقش می پیونده بابا تا یه هفته بیمارستان بستری میشه انقدر گریه می کنه و غصه می خوره که خودش جا مونده و حالش بهم میریزه که راهی بیمارستان می شه و یه هفته ای رو مهمون بیمارستان
خلاصه بگذریم چند روزی از این قضیه گذشت تا بلاخره متاسفانه یه شب که همه نشسته بودیم تلفن خونه به صدا در اومد
من گوشی رو برداشتم وقتی جواب دادم یکی از دوستای بابا گفت :سید مجتبی رفت به دیدار پیر خمین
درحالی من همین جور ساکت مونده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم و چطور به خانواده و بابا بگم متوجه برادرم شدم که حدس زده بود چی شده و مرتب بدون اینکه بابا متوجه بشه به من اشاره می داد که به بابا نگو
پدرم بدون اینکه سوال کنه کی بود و چی گفت؟ بلند شد و رفت حیاط .
ما همه تعجب کردیم که چطور بابا سوالی نکرد دنبالش رفتیم حیاط گفتم: بابا حالت خوبه؟
گفت: بهتر از این نمیشه گفتم چطور؟
گفت "حاضر شید
گفتم: بابا کجا ؟بابا گفت مگه نمی خوای بیای مراسم عمو؟
در حالی که همه تعجب کرده بودیم که چرا بابا این حرفو زد و چرا انقدر ارامش داره و از کجا خبر داره؟
تمام این سوالات توی سر منو داداشام بود
اخه شما نمیدونید وقتی هر دفعه خبر شهادت یکی از رفقای بابا میرسه خونه ما از خونه اون شهید بیشتر بهم میریزه و اصلا آروم کردن بابا غیر ممکنه من تعجب کرده بودم این دفعه که صمیمی ترین و بهترین دوست بابا به شهادت رسیده اخه چرا بابا این همه ارومه اصلا بابا از کجا خبر داشت

از بابا سوال کردم بابا شما از کجا میدونستید که عمو مجتبی هم رفت؟
گفت: برید و خودتون آماده کنید ان شاءالله بعد از برگشت از مراسم براتون تعریف می کنم
خلاصه بعداز اینکه رفتیم خونه عموی شهیدم و سه روزی طول کشید تا مراسم تموم شد نمیدونید همه توی مراسم نگران بابا بودن حتی خانم عمو مجتبی هم چند باری گفت :خدا رو شکر که بابا حالش خوبه گفت ولی در تعجبم! چطور غم مجتبی رو تحمل می کنه و انقدر اروم اشک میریزه!
بعداز برگشتن از مراسم عمو همه دور بابا جمع شدیم تا علت این موضوع رو بفهمیم
بابا گفت :اسرار نکنید که بگم ولی خوب ما برعکس گفتیم باید بگی از کجا می دونستی عمو شهید شده چرا انقدر بر خلاف همیشه اروم بودی و خیلی چرای دیگه
بابا ازمون قولی گرفت گفت: اگر قول میدین که ناراحت نشید و ساکت باشید براتون بگم ما هم همه قول دادیم
بابا شروع کرد گفت:شب قبل از شهادت مجتبی نزدیکای اذان صبح خوابی دیدم که تمام عمر منتظرش بودم؟
من که خیلی بی تاب بودم پریدم وسط حرف بابا و گفتم چه خوابی؟
بابا گفت: دخترم کمی ارامش داشته باش!
بابا گفت:خواب دیدم سید مجتبی لباس یک دست سبزی تنش کرده و اومده عیادت من درحالی که تعجب کرده بودم گفتم سید مگه تو بیمارستان نیستی پس چطوری اومدی سراغ من گفت حاج مرتضی من دیگه خوب خوب شدم ببین هیچیم نیست نه سرفه ای نه دردی وکاملا خوبه خوبم بابا گفت:نمیدونید عمو مجتبی چه بوی عطر خوشی میداد تا به حال همچین بوی عطری به مشامم نخورده بود پرسیدم سید مجتبی چطور حالت به این زودی خوب شد؟
و چرا حالا لباس یک دست سبز پوشیدی؟
سید مجتبی بهم گفت :این لباسارو بچه ها برام اوردن گفتم کدوم بچه ها؟
گفت:احمد و رضا و عباس اومدن عیادتم گفتن مرد پاشو تو دیگه حالت خوب شده باید اماده بشی که به ارزوت رسیدی
بابا گفت:وقتی که سید مجتبی اسم همرزمای شهیدمونو اورد حدس زدم دیگه می خواد چی بگه فهمیدم این لباسا از کجا اومده فهمیدم این بوی خوش برای چیه
بهش گفتم:سید تو هم باشه برو به سلامت داداش سلام منم به اقا برسون مبارکت باشه داداش ما که لایق نیستیم ولی بدون خیلی بی مرامی این نبود رسمش اخه من از تو بزرگترم بزرگی گفتن کوچیکی گفتن تازه چطور دلت میاد منو تنها بزاری
بابا گفت:وقتی این حرفا رو به سید زدم برگشتو لبخندی زد گفت راستش میدونستم می خوای این حرفا رو بزنی ولی حالا می خوام یه خبر خوشه دیگه هم به تو بدم
گفتم : چه خبری؟
گفت :بچه ها خبر دادن بهت بگم بعد از رفتن من ناراحتی نکن بهم نریز به زودی زود تو هم برای زیارت اقا میای و همه دور هم جمع میشیم
بابا می گفت در حالی که اشک ذوق تو چشام جمع شده بود از خواب بیدار شدم نزدیک اذان بود رفتم تو حیاط وضو گرفتم و اومدم نماز خوندم بعدم زنگ زدم بیمارستان و گفتن سید مجتبی هوشیاریشو از دست داده ودیگه
حالا دلیل آروم بودن بابا رو میدونستم در حالی که بابا با خوشحالی هرچه تمام لحظات دیدار خودشو با عمو مجتبی برامون تعریف می کرد من از درون آروم آروم می سوختم واشک می ریختم

****************************************************************

سيد نوشت: با تشكر از اعضاي سايت هيات مجازي پيروان امام زمان

121 منتظر

سیدروح اله میرزائی | 2:55 - 1391/4/11