يابن الحسن ميدانم كه مي آيي اما چه جمعه ها كه بي تو گذشت.
متی ترانا و نراک

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

صفحات وبلاگ

تماس با ما

دوستان من


























پیرزن آمد تو قصابي و یک گوشه ایستاد یک آقای خوش تیپی هم آمد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم
 
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش همینجور که داشت کارش را می کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: همینه گوشت بده ننه !
قصاب یک نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پونصد تومن فَقَط اشغال گوشت میشه ننهبدم؟! پیرزن کمی فکر کرد و گفت: بده ننه!
 
قصاب آشغال گوشت های اون جوان را می کند ومی گذاشت برای پیرزن ... جوانی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی می کرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟! پیرزن نگاهی به جوان کرد گفت: سگ؟!! جوان گفت: اره سگ من این فیله هارو هم با ناز می خوره سگ شما چجوری اینارو می خوره ؟!
پیرزن گفت: میخوره دیگه ننه شکم گشنه سنگم میخوره جوان گفت: نژادش چیه مادر؟! پیرزنه گفت: بهش میگن توله سگ دوپا ننه ایناره برای بچه هام میخوام ابگوشت بار بذارم ! جوونه رنگش عوض شد چند تیکه بزرگ از گوشتهای فیله رو برداشت گذاشت روی آشغال گوشتهای پیرزن پیرزن بهش گفت: تو مگه اینارو برای سگت نگرفته بودی؟! جوان با شرمندگی گفت: چرا ! پیرزن گفت: ما غذای سگ نمی خوریم ننهبعد فیله ها رو گذاشت آن طرف و آشغال گوشتهایش را برداشت و رفت !

13 منتظر

سیدروح اله میرزائی | 0:13 - 1390/5/23


 

صفات نیک و بد

ما انسان ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه می رویم با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت!!!

در سبدجلو صفات نیک خودرا نگه می داریم ودرسبد پشتی صفات زشت خودرامی گذاریم

به همین دلیل در طول روز های زندگی خود، چشمان خود را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشار ها را د ر سینه مان حبس می کنیم و صفات زشت  خود را نمی بینیم.

در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند فقط عیب های او را می بینیم. بدین گونه است که در باره خود بهتر از او قضاوت می کنیم .

بدون این که بدانیم کسی که پشت سر ما حرکت می کند به ما با همین شیوه می نگرد!!!

 

25 منتظر

سیدروح اله میرزائی | 1:56 - 1390/3/7


هدیه حاج حسنعلی نخودکی به حضرت امام خمینی رحمت الله

ازحضرت آیت‌الله آقا موسی شبیری زنجانی نقل شده است که: در سفری که امام خمینی(ره) و پدرم برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودند امام درصحن حرم امام رضا (علیه السلام) با سالک إلی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه می شوند. امام امت (ره) که در آن زمان شاید درحدود سی الی چهل سال بیشتر نداشت وقت را غنیمت می شمارد و به ایشان می گوید با شما سخنی دارم.حاج حسنعلی نخودکی می گوید: من درحال انجام اعمال هستم، شما در بقعه حر عاملی (ره) بمانید من خودم پیش شما می آیم..

بعد از مدتی حاج حسنعلی می آید و می گوید چه کار دارید؟ امام (ره) خطاب به ایشان رو به گنبد و بارگاه امام رضا (علیه السلام) کرد و گفت: تو را به این امام رضا، اگر علم کیمیا داری به ما هم بده .

حاج حسنعلی نخودکی انکار به داشتن علم  کیمیا  نکرد بلکه به امام (ره) فرمودند:اگر ما «کیمیا» به شما بدهیم و شما تمام کوه و در و دشت را طلا کردید آیا قو ل می دهید که بجا استفاده کنید و آن را حفظ کنید و درهر جائی به کار نبرید؟

امام خمینی (ره) که از همان ایام جوانی صداقت از وجودشان می بارید، سر به زیر انداختند و با تفکری به ایشان گفتند: نه نمی توانم چنین قولی به شما بدهم.

حاج حسنعلی نخودکی که این را از امام (ره) شنید روبه ایشان کرد و فرمود: حالا که نمی توانید کیمیا را حفظ کنید من بهتر از کیمیا را به شما یاد می دهم و آن این که بعد از نمازهای واجب :

یک بار آیه الکرسی را تا «هوالعلی العظیم» می خوانی.

و بعد تسبیحات فاطمه زهرا(سلام الله) را می گویی.

وبعد سه بار سوره توحید «قل هوالله احد» را می خوانی.

و بعد سه بار صلوات می گویی:اللهم صل علی محمد و آل محمد

و بعد سه بار آیه مبارکه: و من یتق الله یجعل له مخرجا. و یرزقه من حیث لایحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله، بالغ امره قد جعل الله لکل شیء قدراً؛ (طلاق/ 3) (هرکس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می کند و او را از جائی که گمان ندارد روزی می دهد، و هرکس برخداوند توکل کند کفایت امرش را می کند، خداوند فرمان خود را به انجام می رساند، و خدا برای هرچیزی اندازه ای قرار داده است. را می خوانی که این از کیمیا برایت بهتر است.

برگرفته شده از وبلاگ دختران بابا عطاء

http://babaata.blogfa.com/.

 

 

 

7 منتظر

سیدروح اله میرزائی | 18:28 - 1390/1/5


حکایت امام زمان و انار برجسته

مدتي ولايت بحرين تحت تصرف سلطان فرنگ بوده حاكمي برايش قرار داده بوده و يك وزيري داشت از ناصبيان (يعني دشمنان شيعه) كه هميشه درصدد بوده و شيعيان را نابود مي‌كرده چون در بحرين علماي شيعه خيلي خوب داشتيم-  يك روز اين وزير...

بقیه در ادامه مطلب

8 منتظر

سیدروح اله میرزائی | 16:14 - 1389/12/20


داستان درباره یک کوه نورد است که می خواست از بلند ترین کوه ها بالا برود

او پس از سال ها آماده سازی، ماجرا جویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست ،تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود

شبی تاریک وسرما همه جا را فرا گرفته بود همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمان خود می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود حس می کرد

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد

بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود

و در این لحظه برایش چاره ای نمانده جز این که فریاد بکشد:

خدایا کمکم کن

ناگهان صدایی پر طنین از آسمان شنیده می شد که جواب آمد :

از من چه می خواهی؟

-ای خدا نجاتم بده

-واقعا باور داری که من می توانم نجاتت بدهم

-البته که باور دارم

-اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته است را  پاره کن

یک لحظه سکوت ... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود

((او فقط یک متر با زمین فاصله داشت))

و شما چقدر به طنابتان وابسته اید

آیا حاضرید آن را رها کنید

هرگز فکر نکنید او مراقب شما نیست

 به یاد داشته باشید او همیشه شما را با دست راست خود نگه داشته است

 

9 منتظر

سیدروح اله میرزائی | 20:53 - 1389/12/3